|
85 - داستان عجيب اصفهانى
در عصر امام هادى (عليه السلام ) شخصى بنام عبدالرحمن ساكن اصفهان و پيرو مذهب تشيع
بود (با توجه به اينكه در آن زمان ، شيعه در اصفهان كم بود)
از عبدالرحمن پرسيدند چرا تو امامت امام هادى (عليه السلام ) را پذيرفتى نه غير او
را.
در پاسخ گفت : من فقير بودم ولى در جرات و سخن گفتن قوى بودم ، در سالى همراه جمعى
از اصفهانيها به عنوان اينكه به ما ظلم مى شود براى شكايت به شهر سامره نزد متوكل
(دهمين خليفه مقتدر عباسى ) رفتيم ، كنار در قلعه متوكل منتظر اجازه ورود بوديم ،
ناگهان شنيدم كه متوكل دستور احضار امام هادى (عليه السلام ) را داده تا او را به
قتل برساند.
من به بعضى از حاضران گفتم : اين كيست كه فرمان به احضار او و سپس اعدام او داده
شده است ؟ در جواب گفت : اين كسى است كه رافضى ها (شيعه ها) او را امام خود مى
دانند، من تصميم گرفتم در آنجا بمانم تا ببينم كار به كجا مى كشد.
بعد از ساعتى ديدم امام هادى سوار بر اسب آمدند، مردم تا او را ديدند در طرف راست و
چپ اسب او براه افتادند، همين كه چشمم به امام هادى خورد محبتش بر دلم جاى گرفت ،
دعا كردم كه خداوند وجود نازنين امام هادى (عليه السلام ) را از شر متوكل حفظ كند،
همچنان ناراحت و نگران بودم و دعا مى كردم كه امام در ميان جمعيت به من رسيد و
فرمود: خداوند دعايت را مستجاب مى كند، و مال و فرزند و عمرت زياد خواهد شد.
من از اينكه امام چنين از نهان خبر داد متحير شدم بطورى كه رنگم تغير كرد حاضران
گفتند چه شده ؟ چرا چنين حيرت زده اى ؟ گفتم : خير اسعت ولى اصل ، ماجرا را به كسى
نگفتم .
بعدا كه به اصفهان برگشتم كم كم بر مال و فرزندم افزوده شد و غنى شدم ، و اكنون بيش
از هفتاد سال دارم اين بود علت تشيع من كه اين گونه به حقيقت رسيدم
(121)
ايوب بن نوح گويد:
براى امام هادى (عليه السلام ) نامه نوشتم همسرم حامله است ، برايم دعا كن خداوند
پسرى به من بدهد.
در پاسخ نوشت : (تصميم بگير) وقتى كه به دنيا آمد، نامش را محمد بگذار.
سرانجام خدا پسرى به من داد و نامش را محمد گذاشتم .
(122)
|